Archive

Archive for نوامبر 15th, 2008

چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ

آبان ۲۵م, ۱۳۸۷

داستانی بسیار زیبا که در شهروند امروز خواندم را در اینجا نقل میکنم . از خواندن آن لذت خواهی برد !

 ۱ درست مثل این بود كه بروی لبه‌ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه‌ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی‌هوا سُر بخوری و سقوط‌كنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود كه بعدازظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه ۱۳۸۵ برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط كردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی، به اسم سوفیا. موضوع مربوط به وقتی است كه من تازه در رشته‌ی دكتری ادبیات قبول شده‌بودم و آن روزها فكر‌می‌كردم بدون این كه به كسی یا چیزی آسیب بزنم، می‌توانم در این دنیای عوضی عاشق كسی بشوم و بعد او را با خودم بردارم و بروم گوشه‌ی خلوتی و شروع كنم به زندگی‌كردن. همیشه فكر می‌كردم می‌توانم بهشتِ زنی را داشته‌باشم تا وقتی از جهنم زندگی خسته می‌شوم پناه ببرم به سایه‌های درختان آن بهشت. هنوز آن فكر بزرگ و تكان دهنده را كشف نكرده بودم. هنوز نمی‌دانستم دچار چه بلاهت پیچیده‌ای شده‌ام. 

اولین بار سوفیا را در شلوغی مترو دیدم. لا‌به‌لای جمعیت كسل بعدازظهر كه با تكان‌های قطار مثل آدم‌های مست و گیج كج و راست می‌شدند. پشت سرش دختری با روسری بنفش داشت ناخنش را می‌جوید. سوفیا دستش را به میله‌ی فلزی راهرو گرفته بود و زل‌زده بود به نقطه‌ای از سقف قطار. آستین مانتوش كمی پایین افتاده بود و من می‌توانستم از جایی كه ایستاده بودم و از لا‌به‌لای جمعیت مسافران ساعت مچی صفحه بزرگ دخترانه‌اش را ببینم.

درست همان لحظه بود كه با تمام وجود احساس كردم می‌توانم زیر تكان‌های شدید قطاری كه مثل موشی‌كور تونل زیرزمینی شهر را به‌سرعت می‌پیمود، یكی از بهترین شعرهای همه‌ی زندگی‌ام را برای او بگویم و بعد مثل ابله‌ها جلو بروم و تقدیمش كنم. كاری كه شاید می‌توانست مرا یك قدم كوچك به دختری كه بی‌دلیل- و كدام عشق دلیل می‌خواهد؟- داشتم عاشق‌اش می‌شدم نزدیك كند. منصور به این عشق‌های ناگهانی می‌گفت: «عشق‌های بستنی كیمی». دقیقا نمی‌دانم این اسم را از خودش درآورده بود یا جایی شنیده بود. لابد منظورش عشق‌هایی است كه با دعوت به یك بستنی شروع می‌شوند.

منصور معمولا درباره‌ی چیزهایی كه می‌گوید توضیح نمی‌دهد. پیاده كه شدیم سوفیا رفت توی یك كتاب‌فروشی و من تندتند شعر كوتاهی نوشتم به اسم «دختری با ساعت‌مچی صفحه بزرگ» و بعد ایستادم و ایستادم و آ‌ن‌قدر ایستادم تا مطمئن شدم نمی‌توانم كاغذ را به او بدهم. بعد مثل قهرمان‌های فیلم‌های درجه ده سینما تا محل كارش در آزمایش‌گاه مركزی بیمارستان مهر دنبالش كردم و باز همان‌جا ایستادم. كاغذ شعر از عرق كف دستم خیس شده بود و من هنوز داشتم توی چیزی كه درست نمی‌دانستم چیست دست و پا می‌زدم. بعد گورم را گم كردم و رفتم خوابگاه.
۲ توی اتاق ۲۱۹ خوابگاه تا شب هزار بار شعر را خواندم. انگار با هربار خواندنش جرأت بیش‌تری پیدا ‌می‌كردم آن را به سوفیا بدهم.

منصور پشت میز كوچكی نشسته بود و داشت مقاله‌ای درباره‌ی یكی از شاعران گمنام قرن هشتم به اسم «بساطی‌سمرقندی» می‌نوشت. گفت: «به نظر من همه‌ی شاعرها یه تخته كم داشته‌اند. منظورم اینه كه شعرهای همه‌شون یا درباره‌ی عشق به زن‌ها است یا بی‌وفایی اون‌ها. من نمی‌دونم اگه زن‌ها نبودند اون‌ها می‌خواستند چه غلطی بكنند» 

طبقه‌ی دوم تخت دونفره‌ی اتاق دراز كشیده بودم و زل زده بودم به دیوار. سعی می‌كردم چیزی را كه با خط‌ریزی روی دیوار نوشته شده‌بود بخوانم. شب‌های چهارشنبه‌ی هر هفته می‌رفتم خوابگاه و تا بعدازظهر جمعه پیش منصور می‌ماندم و هر بار هم روی همین تخت می‌خوابیدم اما نمی‌دانم چرا این نوشته را هیچ‌وقت ندیده بودم. گفتم: «لابد جای صله گرفتن شمشیر می‌گرفتند دست‌شون و می‌رفتند توی جنگ‌ها آدم بكشند» 

گفت: « این شعر رو گوش‌كن كه اون یارو، بساطی سمرقندی رو می‌گم، واسه زنی گفته و بابتش كلی سكه و اشرفی گرفته.» بعد صدای به هم خوردن كاغذهایش بلند شد. لابد داشت توی كاغذهای روی میزش دنبال شعری می‌‌گشت كه شاعری ششصد سال قبل آن‌ را برای معشوقه‌اش سروده بود و بابتش كلی صله از نواده‌ی تیمور گرفته بود. از توی راهرو صدای چند نفر می‌آمد كه داشتند با هم شوخی می‌كردند. من سرم را تقریبا چسبانده بودم به دیوار تا نوشته‌ی بد خط دانشجویی را بخوانم كه سه سال پیش توی همین اتاق رشته‌ی‌ریاضی می‌خوانده. روی دیوار با خودكار قرمز و با دست خط كج و كوله‌ا‌ی نوشته شده‌بود: «باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس كه در سفری/ محسن لیل‌آبادی/ دانشجوی ترم پنجم ریاضی محض»

منصور از پشت میز بلند شد و گفت: «ایناهاش، پیداش كردم. تنها چیزی كه از اون یارو تو كتاب‌ها باقی مونده همین یه بیت شعره.»
چشم‌هایم را بستم و سعی‌كردم تا آن جا كه سلول‌های حافظه‌ام قدرت دارند برگردم به ایستگاه مترو و آزمایشگاه خون و جزئیات چهره‌ای كه به سختی به چنگ ذهن می‌آمد. منصور خواند: «دل شیشه و چشمان تو هرگوشه برندش/ مستند مبادا كه به شوخی شكنندش». ناگهان صدای پای دانشجوها پیچید توی اتاق. انگار دویدند سمت انتهای راهرو. من به شاعر گمنامی فكركردم كه یكی از بیت‌های او حالا پس از ششصدسال انگار داشت در غروب دلگیری برمن، تنها بر من، وحی می‌شد و همه‌ی ذرات روح مرا در اتاق محقر ۲۱۹ خوابگاهی دانشجویی مثل خورشید روشن می‌كرد. 

صبح روز بعد ایستادم جلو سالن آزمایش‌گاه مركزی خون. مثل كسی كه بخواهد بمبی را جایی كار بگذارد، كاغذ شعر را توی دستم گرفته بودم و داشتم از هیجان و ترس می‌لرزیدم.
مردی كه روپوش سفید پوشیده بود گفت: «كاری داشتید، آقا؟»
گفتم: «نه.» اما از جایم تكان نخوردم. زل زده بودم به سوفیا كه ته سالن آزمایش‌گاه یكی از چشم‌هایش را چسبانده بود به میكروسكوپی و محو قطره‌ای خون شده‌بود. نوری كه به شكل مورب از پنجره به سالن می‌تابید تا نزدیكی كفش‌هاش جلو آمده بود. همان لحظه بود كه باز بی‌دلیل احساس كردم این زن برای من همان بهشتی است كه هزار درخت دارد.

مدتی او را نگاه كردم [...] در آن لحظه این طور به نظرم رسید كه این تصویر می‌تواند یكی از بدیع‌ترین صحنه‌های هستی باشد؛ زنی خیره به قطره‌ای خون و ساعتی صفحه بزرگ و كمی نور. توی چند راهرو مثل دیوانه‌ها دویدم كه دو بار سر پیچ‌ها س‍ُرخوردم و به سه نفر تنه زدم و سر پیچ رادیولوژی كسی گفت: « جلوت رو نگاه كن حیوون!» و از آزمایش‌گاه زدم بیرون و یكراست رفتم سراغ دكترفضلی كه دكتر خانوادگی ما بود و حسابی پیر بود و گوش‌هاش به سختی می‌شنید و من مجبور شدم چهار بار برایش توضیح بدهم كه یك آزمایش ساده‌ی خون برایم بنویسد. 

برگه‌ی آزمایش را كه دستم ‌داد داشت چیزهایی درباره‌ی درد مفاصل پدر بزرگم می‌پرسید كه از مطب زدم بیرون. اوایل زمستان بود و باد سردی می‌وزید. برگه‌ی آزمایش را مثل بلیتی كه در بخت‌آزمایی‌ برنده شده باشم، توی مشت گرفته بودم و تا ایستگاه مترو می‌دویدم.
[...] 

ادامه را حتما بخوانید . . .

Read more…

داستان, عشق (زهی عشق...)

در آرزوی سفرم . . . نمی طلبم !

آبان ۲۵م, ۱۳۸۷