Archive

Archive for آگوست 10th, 2009

من نخواهد شد . . .

مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

شعری زیبا از شهریار . . .
البته من دو تا منظور ندارم !!
یکی منظور عاشقانه (نه ! کی گفته ! اصلا ! تکذیب می کنم )
کی گفته “رقيبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد” منظور عاشقانه میرسونه !؟
یکی منظور سیاسی ! ما را چه به دم شیر ! دکتر ؟ نه ! کی جرات داره به دکتر جان چیزی بگه !
“یه مشتی خوشه در هم کوفتن خرمن نخواهد شد !” منظورم رقبای دکتر هستن ! فکر کردن با یه کم پول گرفتن از آمریکای خون خوار و بنگاه خبر پراکنی بیبیسی و ملک عبد الله و اسرائیل جنایت کار (همون اسرائیلی که در زندان هاش رسما شکنجه میکنند)  می توانند مسیر الهام (اسم مرد است ) الهی و اسلام ناب محمدی را منحرف کنند . . .

رقيبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد
به گلخن گر چه گل هم بشكفد گلشن نخواهد شد

مگر با داس سيمين كشت زرين بدروي ورنه
به مشتي خوشه در هم كوفتن خرمن نخواهد شد

حجابي نيست در طور تجلي ليكن اينش هست
كه محرم جز شبان وادي ايمن نخواهد شد

برو از هفت خط نوشان پاي خم مي ميپرس
كه هر دردي شراب ناب مرد افكن نخواهد شد

به آتشگاه حافظ رونق سوز و گداز از ماست
چراغ جاودانست اين و بي روغن نخواهد شد

شبستاني كه طوفانش دميد از رخنه و روزن
دو صد شمعش برافروزي يكي روشن نخواهد شد

تو كز گنجينه بيرون تاختي ترسم خرف باشي
كه گوهر شاهد بازار يا برزن نخواهد شد

اميد زندگي در سينه‌ها كشتن فغان دارد امين باشي
كه هرگز مرگ بي‌ شيون نخواهد شد

دمي چون كوره‌ي آتش چرا چون شمع نگدازم
عزيز من دل عاشق كه از آهن نخواهد شد

گل از دامن فرو ريز و چو باد از اين چمن بگذر
كه جز خون دل آخر نقش اين دامن نخواهد شد

دلي كو شهريارا دشمن جان دوست‌تر دارد
دريغ از دوستي با وي كه جز دشمن نخواهد شد

اراجیف (طنز ها), سیاست, شعر, عشق (زهی عشق...)

روزه در شعر شهریار . . .

مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

شهريار در غزلي مي‌گويد:

شب همه بي تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تيره به آه كردنست

متن خبر كه يك قلم بي تو سياه شد جهان
حاشيه رفتنم دگر نامه سياه كردنست

چون تو نه در مقابلي عكس تو پيش رونهيم
اين‌هم از آب و آينه خواهش ماه كردنست

نو گل نازنين من تا تو نگاه مي‌كني
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست

ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازين
قول و غزل نوشتنم بيم گناه كردنست

ليك چراغ ذوق هم اين همه كشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست

غفلت كائنات را جنبش سايه‌ها همه
سجده به كاخ كبريا خواه نخواه كردنست

از غم خود بپرس كو با دل ما چه مي‌كند
اين هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست

عهد تو سايه و صبا گو بشكن كه راه من
رو به حريم كعبه لطف آله كردنست

گاه به گاه پرسشي كن كه زكوه زندگي
پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست

بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را
كوزه آب زندگي توشه راه كردنست

خود برسان به شهريار اي‌كه درين محيط غم
بي تو نفس كشيدنم عمر تباه كردنست

او در غزل روزه‌شكن آورده است:

تا دهن بسته‌ام از نوش لبان مي‌برم آزار
من اگر روزه بگيرم رطب آيد سر بازار

تا بهار است دري از قفس من نگشايد
وقتي اين در بگشايد كه گلي نيست به گلزار

هرگز اين دور گل و لاله نمي‌خواستم از بخت
كه حريفان همه زار از من و من از همه بيزار

هر دم از سينه اين خاك دلي زار بنالد
كه گلي بودم و بازيچه گلچين دل آزار

گل بجوشيد و گلابش همه خيس عرق شرم
كه به يك خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار

چشم نرگس نگرانست ولي داغ شقايق
چشم خونين شفق بيند و ابر مه آزار

ابر از آن بر سر گل‌هاي چمن زار بگريد
كه خزان بيند و آشفتن گل‌هاي چمنزار

شهريارست و همين شيوه شيدايي بلبل
بگذاريد بگريد به‌هواي گل خود زار

شعر, عشق (زهی عشق...)