عاشق ; باش و دان !
دانی که عشق چیست ؟
عشق چون راهی است بی نهایت که گر پای در نخست آن داده شود ، می باید تا نهایتس رفتن . ماندن در مسیر از عاشقان بر نیاید و بازگشت کامیابی نباشد .
پس عشق را سه راه است : رفتن ، نماندن و باز نگشتن
و چون عاشقانه بنگری دنیا همین سه چیز است پس دنیا عشق است . دنیای بی عشق چون تنی بی پا و سر و دست و بدن ماند . چون تنی که وجودش را بستانی . یعنی هیچ ، پوچ ، بی هدف .
بی عشق در کدام راه گام نهد ؟ بی عاشقی چه کند ؟ که را جوید ؟ نگاه عاشقانه اش به سوی کدامین معشوق روانه باشد ؟ تا گاهی که سر در گرو تن است سر در پای دلدار چون نهد ؟ دلی اسیر تن ، هرگز عشق نمی ورزد . . .
عشق تنها یک نام نیست ! چون گر نامی از عشق بماند همه اینها عشق میشود : ثروت ، شهوت ، قدرت ، شهوتِ قدرت ، شهوتِ ثروت ، شهوتِ شهوت ! پس عشق نام نیست ، اتفاقا عشق بی نام است ، گمنام ، نام باخته . حافظ گوید که رسوایی است این عشق و رسواست این عاشق ! تا رسوا نباشی عاشق نباشی و چون عاشق شوی ، رسوا شوی ! چه بد خوبی است این عشق ! تا نباشی ندانی . باش و دان !
Loading ...




