سرآغاز > شعر, عشق (زهی عشق...) > زنگ دل را میزنی . . . در می روی

زنگ دل را میزنی . . . در می روی

۱۹ مهر ۱۳۸۸

ای بلا

ای نا قلا

ای خوبروی بی وفا

ای که تا دیروز می گفتی به من

مال من

نه ! تو می گفتی به من ای مال من .

با وفا ویرانگرم

باز هم آمدی اکنون

پیش من . . .

باز زود رفتی

از پیش من . . .

هی ، “هی هی” می کنی !

یک دفعه از آه دل “هی” می کشی

دفعه ای هم از خوشی “هی” می کشی

تو چرا این همه هی “هی” می کشی ؟

هیچ میدانی

چه ها می کنی با این “هی” هی با دلم ؟

یعنی انگار با این “هی” هی هل میدهی تو این دلم

مثلا در میزنی

آره ، آره

آره انگار هی همه اش در میزنی ، در میروی ،

نه نه نه . . .

تو مزاحم نیستی

این نیست زحمت

نادان بمیرد هر که نام این نهد

زحمت !

پس بگویم

عاشقم من

عاشق این زحمتم

گر بنامندش نام ، زحمت .

مزاحم ؟ چی ؟ ها ؟

نه ! اینها دروغ است

مزاحم این نیست

آن صدایی که چنین قلب مرای هی با “هی هی” خیش می تپاند

نه ! مزاحم نیست

این مزاحم نیست .

فقط ای کاش

کاش می شد

زنگ که میزنی ،

لختی درنگی ،

صبری ،

لا اقل بمبی ، تفنگی ، خنجری ، چیزی بزن . . .

بی مروت ، پایی ،

پایی آرم به جلو

تا سر دهم در پای تو

یا که دستی بر سرم

حتی بزن . . .

تو بزن ، من به همین هم راضیم

اما خدا را ،

زنگ که می زنی

در نرو جان امین . . .

Balatarin Donbaleh facebook twitter داغ کن - کلوب دات کام del.icio.us Digg technorati google bookmark yahoomyweb

امین شعر, عشق (زهی عشق...)

  1. تا کنون دیدگاهی نوشته نشده .
  1. تا کنون بازتابی برای این مطلب نرسیده .