زنگ دل را میزنی . . . در می روی
ای بلا
ای نا قلا
ای خوبروی بی وفا
ای که تا دیروز می گفتی به من
مال من
نه ! تو می گفتی به من ای مال من .
با وفا ویرانگرم
باز هم آمدی اکنون
پیش من . . .
باز زود رفتی
از پیش من . . .
هی ، “هی هی” می کنی !
یک دفعه از آه دل “هی” می کشی
دفعه ای هم از خوشی “هی” می کشی
تو چرا این همه هی “هی” می کشی ؟
هیچ میدانی
چه ها می کنی با این “هی” هی با دلم ؟
یعنی انگار با این “هی” هی هل میدهی تو این دلم
مثلا در میزنی
آره ، آره
آره انگار هی همه اش در میزنی ، در میروی ،
نه نه نه . . .
تو مزاحم نیستی
این نیست زحمت
نادان بمیرد هر که نام این نهد
زحمت !
پس بگویم
عاشقم من
عاشق این زحمتم
گر بنامندش نام ، زحمت .
مزاحم ؟ چی ؟ ها ؟
نه ! اینها دروغ است
مزاحم این نیست
آن صدایی که چنین قلب مرای هی با “هی هی” خیش می تپاند
نه ! مزاحم نیست
این مزاحم نیست .
فقط ای کاش
کاش می شد
زنگ که میزنی ،
لختی درنگی ،
صبری ،
لا اقل بمبی ، تفنگی ، خنجری ، چیزی بزن . . .
بی مروت ، پایی ،
پایی آرم به جلو
تا سر دهم در پای تو
یا که دستی بر سرم
حتی بزن . . .
تو بزن ، من به همین هم راضیم
اما خدا را ،
زنگ که می زنی
در نرو جان امین . . .






Loading ...




