دریا آرام آرام آرام بود .

کم کم دریا مواج شد ، با شور و حالی فراوان ، زیبا ، لذت بخش . . .
هر لحظه بر بی تابیش افزون می گشت .گاهی چند لحظه مکثی کوتاه ولی باز دوباره ، سرمست بود . می نوشید و مست تر می شد . مرا با خود برد ، با شور و نشاط و هیجان . . .
ولی در آن دریای مواج دستی نبود تا دستم در میانش آرام گیرد. گم شدم. دریا پایانی نداشت.

در اوج نا امیدی، ندایی از درون مرا آرام کرد، نمی داانم ندا از کجا می آمد ولی جایی بود شاید نزدیک تر از خودم به خودم. عشق ورزیدن را آموخت و دوست داشتن را یاد داد و گفت و شندیم تا دانستم عشق ورزیدن و دوست داشتن نه جدا از هم اند. فرق این دو مغلطه ایست که چون نمی فهمند، کلمات را بازی می دهند تا ندانسته هایشان پشت بازی کلمه مخفی شود. در آن دریای وحشی افسار گسیخته، همین ندا بود که آرامم کرد تا زنده بمانم. تا دوست داشته باشم و عشق بورزم.
آری. و خداوند ندایی درون ما دارد.
به گاهی که در طوفان های زندگی می مانیم، به خدا روی می آوریم و چون خود را نجات یافته بینیم خدا را فراموش می کنیم. خالق ما خود بهتر می داند چه آفریده!
پروردگارا، همانا که تنها تویی که قادری ما را نگاه داری و نجات دهی و چون نظر تو نیفتد، من هرگز و هرگز به ساحل نرسم، مرا به ساحل رسان و فراموش نکردنت را به من بیاموز.
عشق (زهی عشق...)
۱٫
هر چه شد ، شد .
هر چه کردیم ، کردیم ،
تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !
“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”
۲٫
کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !
“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند”
۳٫
دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .
“درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث”
شعر, عشق (زهی عشق...)
شاید “هر دم از این باغ بری می رسد” خیلی تکراری باشد ! از نام آواهای دیگر هم می شود استفاده کرد خب ! عرعر (نام درخت است!) یا عره (با راء مشدد) (نام درخت نیست) یا هر نسیم و نوای دیگر مثال های خوبی هستند . . .

خلاصه خبر :
زندگی ابوعلیسینا نشان میدهد فرصت شكوفايي در دورههاي متعدد پديد نيامده است/حضرت نوح با ۹۵۰ سال عمر نتوانست مديريت جامع كند چرا كه عدالت را ايجاد نکرده است/اگر هر پيامبر مديريت درستي ميكرد عدالت برقرار ميشد.
نقل از ایلنا . اصل خبر
اراجیف (طنز ها), نقل ها و بریده جراید