Archive

Archive for ژانویه 14th, 2010

دگر از ما همین بود، بیشتر بس!

دی ۲۴م, ۱۳۸۸

۱٫

هر چه شد ، شد .

هر چه کردیم ، کردیم ،

تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !

“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”

۲٫

کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !

“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند”

۳٫

دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .

“درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث”

شعر, عشق (زهی عشق...)