سرآغاز > عشق (زهی عشق...) > چرا دلم آرام نمی گیرد دوست ؟

چرا دلم آرام نمی گیرد دوست ؟

دریا آرام آرام آرام بود .

کم کم دریا مواج شد ، با شور و حالی فراوان ، زیبا ، لذت بخش . . .

هر لحظه بر بی تابیش افزون می گشت .گاهی چند لحظه مکثی کوتاه ولی باز دوباره ، سرمست بود . می نوشید و مست تر می شد . مرا با خود برد ، با شور و نشاط و هیجان . . .

ولی در آن دریای مواج دستی نبود تا دستم در میانش آرام گیرد. گم شدم. دریا پایانی نداشت.

در اوج نا امیدی، ندایی از درون مرا آرام کرد، نمی داانم ندا از کجا می آمد ولی جایی بود شاید نزدیک تر از خودم به خودم. عشق ورزیدن را آموخت و دوست داشتن را یاد داد و گفت و شندیم تا دانستم عشق ورزیدن و دوست داشتن نه جدا از هم اند. فرق این دو مغلطه ایست که چون نمی فهمند، کلمات را بازی می دهند تا ندانسته هایشان پشت بازی  کلمه مخفی شود. در آن دریای وحشی افسار گسیخته، همین ندا بود که آرامم کرد تا زنده بمانم. تا دوست داشته باشم و عشق بورزم.

آری. و خداوند ندایی درون ما دارد.

به گاهی که در طوفان های زندگی می مانیم، به خدا روی می آوریم و چون خود را نجات یافته بینیم خدا را  فراموش می کنیم. خالق ما خود بهتر می داند چه آفریده!

پروردگارا، همانا که تنها تویی که قادری ما را نگاه داری و نجات دهی و چون نظر تو نیفتد، من هرگز و هرگز به ساحل نرسم، مرا به ساحل رسان و فراموش نکردنت را به من بیاموز.

Balatarin Donbaleh facebook twitter داغ کن - کلوب دات کام del.icio.us Digg technorati google bookmark yahoomyweb

امین عشق (زهی عشق...)

  1. تا کنون دیدگاهی نوشته نشده .
  1. تا کنون بازتابی برای این مطلب نرسیده .