Archive
دریای طوفان رو به آرامی بَرَد کم کم
۱٫
دوست دارم ببینم واقعا چیست ؟ حواستان هست ؟ یاران طریقت . . . بعد ازین تدبیر ما ؟ { اللهم فکِّ کل اسیر }
۲٫
آقا خب حواست جمع کن بابام جان !
دانی که چنگ و عود چه تقدیر می کنند / پنهان خورید می (یا باده) که تعزیر می کنند !
۳٫
دریای طوفانی پست قبل آرام می نشیند کم کم . گوش شیطون کر بزنم به تخته . . .
در پس هر گریه آخر خنده ایست / مرد آخر بین مبارک بنده ایست
تازه ساقی هم لطف نمود ، قدحش پر می باد !
چرا دلم آرام نمی گیرد دوست ؟
دریا آرام آرام آرام بود .
کم کم دریا مواج شد ، با شور و حالی فراوان ، زیبا ، لذت بخش . . .
هر لحظه بر بی تابیش افزون می گشت .گاهی چند لحظه مکثی کوتاه ولی باز دوباره ، سرمست بود . می نوشید و مست تر می شد . مرا با خود برد ، با شور و نشاط و هیجان . . .
ولی در آن دریای مواج دستی نبود تا دستم در میانش آرام گیرد. گم شدم. دریا پایانی نداشت.
در اوج نا امیدی، ندایی از درون مرا آرام کرد، نمی داانم ندا از کجا می آمد ولی جایی بود شاید نزدیک تر از خودم به خودم. عشق ورزیدن را آموخت و دوست داشتن را یاد داد و گفت و شندیم تا دانستم عشق ورزیدن و دوست داشتن نه جدا از هم اند. فرق این دو مغلطه ایست که چون نمی فهمند، کلمات را بازی می دهند تا ندانسته هایشان پشت بازی کلمه مخفی شود. در آن دریای وحشی افسار گسیخته، همین ندا بود که آرامم کرد تا زنده بمانم. تا دوست داشته باشم و عشق بورزم.
آری. و خداوند ندایی درون ما دارد.
به گاهی که در طوفان های زندگی می مانیم، به خدا روی می آوریم و چون خود را نجات یافته بینیم خدا را فراموش می کنیم. خالق ما خود بهتر می داند چه آفریده!
پروردگارا، همانا که تنها تویی که قادری ما را نگاه داری و نجات دهی و چون نظر تو نیفتد، من هرگز و هرگز به ساحل نرسم، مرا به ساحل رسان و فراموش نکردنت را به من بیاموز.
دگر از ما همین بود، بیشتر بس!
۱٫
هر چه شد ، شد .
هر چه کردیم ، کردیم ،
تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !
“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”
۲٫
کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !
“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند”
۳٫
دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .
“درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث”
بابا بسه دیگه !
شاید “هر دم از این باغ بری می رسد” خیلی تکراری باشد ! از نام آواهای دیگر هم می شود استفاده کرد خب ! عرعر (نام درخت است!) یا عره (با راء مشدد) (نام درخت نیست) یا هر نسیم و نوای دیگر مثال های خوبی هستند . . .

خلاصه خبر :
زندگی ابوعلیسینا نشان میدهد فرصت شكوفايي در دورههاي متعدد پديد نيامده است/حضرت نوح با ۹۵۰ سال عمر نتوانست مديريت جامع كند چرا كه عدالت را ايجاد نکرده است/اگر هر پيامبر مديريت درستي ميكرد عدالت برقرار ميشد.
نقل از ایلنا . اصل خبر
تموم شهر خوابیدند ، من از فکر تو بیدارم . . .
در بندِ بند
به بندی بسته ام . . .
با بند کجا روم؟ بند ببرم؟ که نه! جانم بسته به بند است. باند هم که نمی شود جایی بند شد. بند این وضع هم که دیگر نه! اصلاً . . .
بند ببرم یا نبرم چه سود؟ چه تفاوتی است در بند با بند یا در بند بی بند؟؟؟
به بندی گرفتارم که راه رهایی نمی یابم. بند بند وجودم لبریز از بریدن از این بند است . . .
از جان ببرم یا به بند باشم؟
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم؟ / دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

اتود سبزم !
اتود نو امروز افتتاح شد . اتود قبلی هم که روز افتتاح پیچونده شد ! باشه ، اصلا همه ی اتود های دنیا مال تو . . .
اتود زیبای سبزم
سبزش سبز سیدی نیست !
سبز فسفریست .
مارک زبراست (!ZEBRA) این اتود
اتودِ پنج دهم
بارکدش را کندم
تا نشانی اش ز یادم برود
تا دگر قابل تعقیب نباشد اتودم
گر نوشتم چیزی
گر زدم با او حرف حقی
ناخوش آیند آمد حرفم بر ایشان !!!
پایشان بست . . .
اتود زیبای سبز فسفری را
به زندن نبرند
جرمش این است که در دست من است
نه ! نکشیدش به اسید ;
جرمش این است که با او زده ام حرفی
گفته ام رازی
شاید هم فاش شده جرمی
یا که دزدی ای ، قتلی ، شاید هم کشتاری . . .
اتودم جرمی ندارد ، نه !!!
زندانش نکنید
نکنید از هم جدا تکه هایش را
نه به جرم فکر من
نمیدونی چقدر سخته ، تو پشت نبض دیواری . . .
در درد شکی نیست که درمانی هست
در درد شکی نیست که درمانی هست
با عشق یقینست که جانانی هست
احوال جهان چو دم به دم میگردد
شک نیست درین حال که گردانی هست
سلطان الاسرار ابوسعید ابوالخیر





Loading ...




