Archive

Author Archive

فدای گنبد “سبز” تو

تیر ۲۶م, ۱۳۸۹

امیدوارم بتوانم در سفر عکس های خوبی شبیه اینها بگیرم . عکس ها مال من نیست !!! ;-)

عکس ، فتو بلاگ و گرافیک, مذهبی, یادداشت کوتاه

باز کن در را

تیر ۲۶م, ۱۳۸۹

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام
از سر کوه بلند تاک ، آب آورده ام

آن قدر داغم که آتش نیست نورم را ببين
شعله را خاموش کن من آفتاب آورده ام

میزهایت را به چای تیره نازیبا نکن
خمره ای آبستن انگور ناب آورده ام

پلک ها را می پراند چشم ها را می برد
داروی بیداری و جادوی خواب آورده ام

سوره هایم جام ها و آیه هایم جرعه هاست
وحی نازل از ازل دارم ، کتاب آورده ام

قهوه چی ! دیوانه می گویی به من اما مگر
حال تو خوب است و من حال خراب آورده ام

بدحسابی کرده ام ، دستم ولی امشب پر است
صبر کن لب تر کنم ، حرف حساب آورده ام

من سرم داغ است و مستی در دلم قل می زند
جام آتش روی قلیان شراب آورده ا م

قهوه چی ! من خنده های مشتری های تو را
پشت در باگریه ساعت هاست تاب آورده ام
مهدی فرجی

شعر, عشق (زهی عشق...)

اعتیاد از نوع فیس بوکی !!!!

تیر ۲۵م, ۱۳۸۹

این عکس جالب رو دیدم تو فیس! بوک . البته ما هنوز هم به دلیل شیلترینگ جمهوری.ا و دسترسی سخت به شیلتر فکن و سرعت پایین فقط تفننی میکشیم و هنوزم معتاد نشدیم ، وای به اون روزی که یهو بفهمم معتاد شدم . . . یعنی معتاد شدم ؟

اینترنت ، امنیت و توسعه وب, یادداشت کوتاه

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

تیر ۱۶م, ۱۳۸۹

باید گذشت از این زمستان سخت، دیگران نیز تقصیری ندارند، شاید اگر تو هم جای آنها بودی و آنها جای تو، تو چون آنان میکردی و آنان چون تو ولی باشد به یادت که چون تو در جایشان شدی و کسی تو را چنین گفت، چونان گذشته خویش آنان را اجابت کن و اگر خود را فراموش کردی، باز یاب خودت را که گم کردن خود همانا و ندیدن راه و نیافتن خدا همان . . .

سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ دادن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید و نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس که این است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد٫ ای ترسای پیر پیرهن چرکی
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی٫ در بگشای
منم من میهمان هر شبت٫ لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش
نغمه ناجور٫ نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در٫ دلتنگم

حریفان٫ میزبانان
میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست٫ مرگی نیست
صدایی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جان بگذارم
چه می گویی که بی گه شد
سحر شد
بامداد آمد

فریبت می دهند بر آسمان
این سرخی بعد از سحر گه نیست
حریفان گوش سرما برده است
این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت
نه تور مرگ اندود پنهان است
حریفا را چراغ باده را افروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر٫درها بسته٫ سرها در گریبان
دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آگین
زمین دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

شعر

علیرضا تولدت مبارک !

تیر ۱۴م, ۱۳۸۹

سلام دوست عزیزم ، علیرضا !

هر قدر فکر کردم تا هدیه ای شایسته تو پیدا کنم نشد و چیزی هم به ذهن و عقل سرشار حقیر نرسید .

نهایة الامر چون به این نتیجه رسیدم که هدی ای شایسته تو نخواهم یافت ، تقدیر همایونی بر این رقم خورد تا لا اقل هدیه ای جدید و کاربردی فراهم آورم !

و در آخر به سایت رسیدم ! این وبسایت و متعلقات (دامنه ، فضا ، برنامه مدیریت محتوا ) به همراه  پشتیسبانی در ۲۴  ساعت شبانه روز ۷ روز هفته با کلیه حقوق مادی و معنوی به علاوه شستن تمام ظروف و البسه و کارهای دیگر به مدت یکسال تقدیم به شما ! تولدت مبارک !

مناسبت ها

داد از غم تنهایی !

تیر ۶م, ۱۳۸۹

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی/دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند/دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم/گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند/این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد/کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم/رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست/شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی/و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست/کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده/تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد/شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

شعر, مذهبی

درد فراموش کاری . . .

تیر ۶م, ۱۳۸۹

بله !

سرت رو درد نیارم خلاصه اینکه فراموشکاری خیلی بده!

. . . . . بله بچه‏ ها، از آن روز به بعد مادر جوجه‏ها عکس ژولی، مولی و جولی  را با بند به گردن خود آویزان کرد تا وقتی چشمش به آنها خورد، از فکر آنها غافل نشود و آنها را در هر شرایطی فراموش  نکند. او همیشه پیش خودش فکر می کرد که اگر آن روز آقا خروس مهربان به آنها کمک نمی‏کرد چه بلایی سر جوجه‏هایش می‏آمد. بچه‏ها که آن روز را با نگرانی پرواز کرده و بسیار خسته شده بودند، کنار هم  در تخت خواب‏شان به خواب شیرین فرو رفتند.

من نمیدونم با این همه داستان چرا بازم اینطوری هستیم !

قصد دارم برای تقویت حافظه به مدت چند ماه با ۱۰۰ نفر همزمان جناق بشکنم” یا به قولی “یادم تو را فراموش” بازی کنم . . . !!!

این را هم ببین بد نیست !

اراجیف (طنز ها)

شقایق

خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹

شقایق گفت :
با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد
پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
“بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل”
ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد
گل پیوسته عاشق شد

شعر, عشق (زهی عشق...)

کوارترات اربعه !

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

پارت اول:

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند…!
دکتر علی شریعتی

پارت دوم:

ای داد دوباره کار دل مشکل شد / نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد / پامال سبکسران سنگین دل شد

پارت سوم:

نامه پنجم . . . (سیاسی ها سانسور می شوند)

کوارتر آخر :

 

شعر, عشق (زهی عشق...)

حال عاشقان . . .

خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

حال دنيا پرسيدم من از ديوانه اي

گفت:

مست است يا خواب است يا افسانه اي

گفتمش:

انها كه مي بيني چرا دلبسته اند

گفت:

مستند يا خوابند يا ديوانه اي…!!!

شعر, عشق (زهی عشق...)