Archive

Archive for the ‘داستان’ Category

اعتراف از روي اجبار

تیر ۱۳م, ۱۳۸۸

مشركان قريش از عمار ياسر كه پدر و مادرش را با شكنجه پيش رويش كشته بودند، مي‌خواستند براي رهايي يكي از سه امر زير را انجام دهد:
۱ – ناسزا گفتن به پيامبر خدا (ص)
۲ – بيزاري جستن از دين اسلام
۳ – برگشت به پرستش بتان
عمار ياسر صحابي جليل‌القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمومنين علي عليه‌السلام به پيامبر(ص) عرضه داشت:
ابوجهل رئيس مشركان از من دست برنداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكي ياد كنم و از تو پيامبر خدا (ص) به بدي نام ببرم!
پيامبر(ص) فرمود: دلت در چه حالي است؟
عمار گفت: دلم پر از ايمان و اطمينان است.
پيامبر (ص) فرمود: اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند، همان كار را انجام بده! سپس آيه‌اي در وصف عمار نازل شد: اگر كسي به خدا ايمان آورده از روي اجبار كفر ورزد ولي دلش به ايمان مطمئن باشد، [جاي نگراني نيست.]
*استاد دانشگاه تربيت مدرس صادق آيينه‌وند*

تاریخ, داستان, مذهبی

ویلون‌نوازی در مترو

بهمن ۸م, ۱۳۸۷

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

 

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

Joshua Bell The Official Joshua Bell Site
http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2007/04/04/AR2007040401721.html

داستان, موسیقی

داستانی زیبا !!!

دی ۱۴م, ۱۳۸۷

این داستان هم یکی دیگه از ایمیل های نکته داره که میلاد محرک پور مرتب برام میفرسته !

 خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود…
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد… اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم …
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي …چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد…خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
 در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما. وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره. 

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد

داستان

چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ

آبان ۲۵م, ۱۳۸۷

داستانی بسیار زیبا که در شهروند امروز خواندم را در اینجا نقل میکنم . از خواندن آن لذت خواهی برد !

 ۱ درست مثل این بود كه بروی لبه‌ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه‌ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی‌هوا سُر بخوری و سقوط‌كنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود كه بعدازظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه ۱۳۸۵ برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط كردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی، به اسم سوفیا. موضوع مربوط به وقتی است كه من تازه در رشته‌ی دكتری ادبیات قبول شده‌بودم و آن روزها فكر‌می‌كردم بدون این كه به كسی یا چیزی آسیب بزنم، می‌توانم در این دنیای عوضی عاشق كسی بشوم و بعد او را با خودم بردارم و بروم گوشه‌ی خلوتی و شروع كنم به زندگی‌كردن. همیشه فكر می‌كردم می‌توانم بهشتِ زنی را داشته‌باشم تا وقتی از جهنم زندگی خسته می‌شوم پناه ببرم به سایه‌های درختان آن بهشت. هنوز آن فكر بزرگ و تكان دهنده را كشف نكرده بودم. هنوز نمی‌دانستم دچار چه بلاهت پیچیده‌ای شده‌ام. 

اولین بار سوفیا را در شلوغی مترو دیدم. لا‌به‌لای جمعیت كسل بعدازظهر كه با تكان‌های قطار مثل آدم‌های مست و گیج كج و راست می‌شدند. پشت سرش دختری با روسری بنفش داشت ناخنش را می‌جوید. سوفیا دستش را به میله‌ی فلزی راهرو گرفته بود و زل‌زده بود به نقطه‌ای از سقف قطار. آستین مانتوش كمی پایین افتاده بود و من می‌توانستم از جایی كه ایستاده بودم و از لا‌به‌لای جمعیت مسافران ساعت مچی صفحه بزرگ دخترانه‌اش را ببینم.

درست همان لحظه بود كه با تمام وجود احساس كردم می‌توانم زیر تكان‌های شدید قطاری كه مثل موشی‌كور تونل زیرزمینی شهر را به‌سرعت می‌پیمود، یكی از بهترین شعرهای همه‌ی زندگی‌ام را برای او بگویم و بعد مثل ابله‌ها جلو بروم و تقدیمش كنم. كاری كه شاید می‌توانست مرا یك قدم كوچك به دختری كه بی‌دلیل- و كدام عشق دلیل می‌خواهد؟- داشتم عاشق‌اش می‌شدم نزدیك كند. منصور به این عشق‌های ناگهانی می‌گفت: «عشق‌های بستنی كیمی». دقیقا نمی‌دانم این اسم را از خودش درآورده بود یا جایی شنیده بود. لابد منظورش عشق‌هایی است كه با دعوت به یك بستنی شروع می‌شوند.

منصور معمولا درباره‌ی چیزهایی كه می‌گوید توضیح نمی‌دهد. پیاده كه شدیم سوفیا رفت توی یك كتاب‌فروشی و من تندتند شعر كوتاهی نوشتم به اسم «دختری با ساعت‌مچی صفحه بزرگ» و بعد ایستادم و ایستادم و آ‌ن‌قدر ایستادم تا مطمئن شدم نمی‌توانم كاغذ را به او بدهم. بعد مثل قهرمان‌های فیلم‌های درجه ده سینما تا محل كارش در آزمایش‌گاه مركزی بیمارستان مهر دنبالش كردم و باز همان‌جا ایستادم. كاغذ شعر از عرق كف دستم خیس شده بود و من هنوز داشتم توی چیزی كه درست نمی‌دانستم چیست دست و پا می‌زدم. بعد گورم را گم كردم و رفتم خوابگاه.
۲ توی اتاق ۲۱۹ خوابگاه تا شب هزار بار شعر را خواندم. انگار با هربار خواندنش جرأت بیش‌تری پیدا ‌می‌كردم آن را به سوفیا بدهم.

منصور پشت میز كوچكی نشسته بود و داشت مقاله‌ای درباره‌ی یكی از شاعران گمنام قرن هشتم به اسم «بساطی‌سمرقندی» می‌نوشت. گفت: «به نظر من همه‌ی شاعرها یه تخته كم داشته‌اند. منظورم اینه كه شعرهای همه‌شون یا درباره‌ی عشق به زن‌ها است یا بی‌وفایی اون‌ها. من نمی‌دونم اگه زن‌ها نبودند اون‌ها می‌خواستند چه غلطی بكنند» 

طبقه‌ی دوم تخت دونفره‌ی اتاق دراز كشیده بودم و زل زده بودم به دیوار. سعی می‌كردم چیزی را كه با خط‌ریزی روی دیوار نوشته شده‌بود بخوانم. شب‌های چهارشنبه‌ی هر هفته می‌رفتم خوابگاه و تا بعدازظهر جمعه پیش منصور می‌ماندم و هر بار هم روی همین تخت می‌خوابیدم اما نمی‌دانم چرا این نوشته را هیچ‌وقت ندیده بودم. گفتم: «لابد جای صله گرفتن شمشیر می‌گرفتند دست‌شون و می‌رفتند توی جنگ‌ها آدم بكشند» 

گفت: « این شعر رو گوش‌كن كه اون یارو، بساطی سمرقندی رو می‌گم، واسه زنی گفته و بابتش كلی سكه و اشرفی گرفته.» بعد صدای به هم خوردن كاغذهایش بلند شد. لابد داشت توی كاغذهای روی میزش دنبال شعری می‌‌گشت كه شاعری ششصد سال قبل آن‌ را برای معشوقه‌اش سروده بود و بابتش كلی صله از نواده‌ی تیمور گرفته بود. از توی راهرو صدای چند نفر می‌آمد كه داشتند با هم شوخی می‌كردند. من سرم را تقریبا چسبانده بودم به دیوار تا نوشته‌ی بد خط دانشجویی را بخوانم كه سه سال پیش توی همین اتاق رشته‌ی‌ریاضی می‌خوانده. روی دیوار با خودكار قرمز و با دست خط كج و كوله‌ا‌ی نوشته شده‌بود: «باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس كه در سفری/ محسن لیل‌آبادی/ دانشجوی ترم پنجم ریاضی محض»

منصور از پشت میز بلند شد و گفت: «ایناهاش، پیداش كردم. تنها چیزی كه از اون یارو تو كتاب‌ها باقی مونده همین یه بیت شعره.»
چشم‌هایم را بستم و سعی‌كردم تا آن جا كه سلول‌های حافظه‌ام قدرت دارند برگردم به ایستگاه مترو و آزمایشگاه خون و جزئیات چهره‌ای كه به سختی به چنگ ذهن می‌آمد. منصور خواند: «دل شیشه و چشمان تو هرگوشه برندش/ مستند مبادا كه به شوخی شكنندش». ناگهان صدای پای دانشجوها پیچید توی اتاق. انگار دویدند سمت انتهای راهرو. من به شاعر گمنامی فكركردم كه یكی از بیت‌های او حالا پس از ششصدسال انگار داشت در غروب دلگیری برمن، تنها بر من، وحی می‌شد و همه‌ی ذرات روح مرا در اتاق محقر ۲۱۹ خوابگاهی دانشجویی مثل خورشید روشن می‌كرد. 

صبح روز بعد ایستادم جلو سالن آزمایش‌گاه مركزی خون. مثل كسی كه بخواهد بمبی را جایی كار بگذارد، كاغذ شعر را توی دستم گرفته بودم و داشتم از هیجان و ترس می‌لرزیدم.
مردی كه روپوش سفید پوشیده بود گفت: «كاری داشتید، آقا؟»
گفتم: «نه.» اما از جایم تكان نخوردم. زل زده بودم به سوفیا كه ته سالن آزمایش‌گاه یكی از چشم‌هایش را چسبانده بود به میكروسكوپی و محو قطره‌ای خون شده‌بود. نوری كه به شكل مورب از پنجره به سالن می‌تابید تا نزدیكی كفش‌هاش جلو آمده بود. همان لحظه بود كه باز بی‌دلیل احساس كردم این زن برای من همان بهشتی است كه هزار درخت دارد.

مدتی او را نگاه كردم [...] در آن لحظه این طور به نظرم رسید كه این تصویر می‌تواند یكی از بدیع‌ترین صحنه‌های هستی باشد؛ زنی خیره به قطره‌ای خون و ساعتی صفحه بزرگ و كمی نور. توی چند راهرو مثل دیوانه‌ها دویدم كه دو بار سر پیچ‌ها س‍ُرخوردم و به سه نفر تنه زدم و سر پیچ رادیولوژی كسی گفت: « جلوت رو نگاه كن حیوون!» و از آزمایش‌گاه زدم بیرون و یكراست رفتم سراغ دكترفضلی كه دكتر خانوادگی ما بود و حسابی پیر بود و گوش‌هاش به سختی می‌شنید و من مجبور شدم چهار بار برایش توضیح بدهم كه یك آزمایش ساده‌ی خون برایم بنویسد. 

برگه‌ی آزمایش را كه دستم ‌داد داشت چیزهایی درباره‌ی درد مفاصل پدر بزرگم می‌پرسید كه از مطب زدم بیرون. اوایل زمستان بود و باد سردی می‌وزید. برگه‌ی آزمایش را مثل بلیتی كه در بخت‌آزمایی‌ برنده شده باشم، توی مشت گرفته بودم و تا ایستگاه مترو می‌دویدم.
[...] 

ادامه را حتما بخوانید . . .

Read more…

داستان, عشق (زهی عشق...)

برنامه‌نويس و مهندس

آبان ۴م, ۱۳۸۷

یک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد …

اراجیف (طنز ها), داستان

شرط بندی !

مهر ۲۳م, ۱۳۸۷

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي ۱ ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !

اراجیف (طنز ها), داستان