Archive

Archive for the ‘شعر’ Category

دریای طوفان رو به آرامی بَرَد کم کم

بهمن ۴م, ۱۳۸۸

۱٫

دوست دارم ببینم واقعا چیست ؟ حواستان هست ؟ یاران طریقت . . . بعد ازین تدبیر ما ؟ { اللهم فکِّ کل اسیر }

۲٫

آقا خب حواست جمع کن بابام جان !

دانی که چنگ و عود چه تقدیر می کنند / پنهان خورید می (یا باده) که تعزیر می کنند !

۳٫

دریای طوفانی پست قبل آرام می نشیند کم کم . گوش شیطون کر بزنم به تخته . . .

در پس هر گریه آخر خنده ایست / مرد آخر بین مبارک بنده ایست

تازه ساقی هم لطف نمود ، قدحش پر می باد !

اراجیف (طنز ها), شعر, عشق (زهی عشق...)

دگر از ما همین بود، بیشتر بس!

دی ۲۴م, ۱۳۸۸

۱٫

هر چه شد ، شد .

هر چه کردیم ، کردیم ،

تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !

“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”

۲٫

کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !

“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند”

۳٫

دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .

“درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث”

شعر, عشق (زهی عشق...)

اتود سبزم !

آذر ۴م, ۱۳۸۸

اتود نو امروز افتتاح شد . اتود قبلی هم که روز افتتاح پیچونده شد ! باشه ، اصلا همه ی اتود های دنیا مال تو . . .

اتود زیبای سبزم
سبزش سبز سیدی نیست !
سبز فسفریست .
مارک زبراست (!ZEBRA) این اتود
اتودِ پنج دهم
بارکدش را کندم
تا نشانی اش ز یادم برود
تا دگر قابل تعقیب نباشد اتودم
گر نوشتم چیزی
گر زدم با او حرف حقی
ناخوش آیند آمد حرفم بر ایشان !!!
پایشان بست . . .
اتود زیبای سبز فسفری را
به زندن نبرند
جرمش این است که در دست من است
نه ! نکشیدش به اسید ;
جرمش این است که با او زده ام حرفی
گفته ام رازی
شاید هم فاش شده جرمی
یا که دزدی ای ، قتلی ، شاید هم کشتاری . . .
اتودم جرمی ندارد ، نه !!!
زندانش نکنید
نکنید از هم جدا تکه هایش را
نه به جرم فکر من

شعر

در درد شکی نیست که درمانی هست

آبان ۱۲م, ۱۳۸۸

در درد شکی نیست که درمانی هست
با عشق یقینست که جانانی هست
احوال جهان چو دم به دم میگردد
شک نیست درین حال که گردانی هست
سلطان الاسرار ابوسعید ابوالخیر

شعر

زیر جا رختی !

مهر ۲۶م, ۱۳۸۸

زیر جا رختی نشستم

وای ! چه حالی دارد این جا

حوله ای آویزان

چند تا تی شرت

دو شلوار

از همه جالبتر اما

شرط ها در احتزازند !

بادی آمد ناگهان

نسیمی ز جانب دوست

و لباس ها از بوس نسیم یار پریشان گشته اند

و متدام این ور و آن ور می روند

آن گوشه ها هم

یک جفت جوراب عاشق

بندند به همدیگر

با گیره ای . . .

گیره ی قرمز

چفت کرده به هم محکم

پاشنه ی هر دو را

تا در این نسیم زیبای خنک

نشوند از هم جدا

کاش شرط ها هم

جفت بودند با هم . . . !

اراجیف (طنز ها), شعر

Tavilan Tavilaa !

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست
نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار
می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

Read more…

شعر, عشق (زهی عشق...)

خدا حافظ !

مهر ۲۳م, ۱۳۸۸

شعر نوشت :

سلام ای غروب غریبانه دل ، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ، سلام ای غم لحظه های جدایی ، خدا حافظ ای شعر شب های روشن . . .

خدا حافظ ای شعر شب های روشن ، خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه ، خدا حافظ ای آبی روشن عشق ، خدا حافظ ای عطر شعر شبانه . . .

خدا حافظ ای همنشین همیشه ، خدا حافظ ای داغ بر دل نژسته (!) ، تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ، تو را می سپارم به دل های خسته . . .

تو را می سپارم به مینای مهتاب ، تورا می سپارم به دامان دریا ، اگر شب نشینم اگر شب شکسته ، تو را می سپارم به رویای فردا . . .

به شب می سپارم تو را تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمی رد ، اگر چشمه ی واژه از هم نخشکد ، اگر روزگار این صدا را نگیرد . . .

خدا حافظ ای برگ و بار دل من ، خدا حافظ ای سایه سار همیشه ، اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خدا حافظ ای نوبهار همیشه . . .

شعر, عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک

آخر بازار

مهر ۲۰م, ۱۳۸۸

مامن دیگر ندارم

جز به درگاه تو من

من که این دکّانِ عشقم

آخرِ بازار است

آخرِ بازار خوب است

خلوت ،

ساکت و بی مشغله

ولی اما روزی

گذری کرد نگاری به درِ بازارم

همه چیز بود اما

فرق در گرد و خاک

گرد و خاکِ روز های ساکتِ تنهای تنهادوستی !

او که آمد

گرد ها را برد

خاک ها را رفت

او که آمد به سرایم

ابر ها هم آمدند ،

ریخت اشکِ شوقِ حالم آسمان

بارید باران ناگهان . . .

با کلامِ بی مثالِ مهرِ او خورشید زد

مهر ها ورزید با نگاه پر شرارش . . .

حقیر دکّانِ آخرِ بازارم

سرای گلعذاران شد دگر

همه چیز خوب شد

عالی ، بی مثال !

چه شد دیگر ؟

کجا ؟ کِی ؟

آخر شبی ، بد ،

این هم بی مثال !

همه چیزم رفت

ناگهان خالی شدم از همه چیز . . .

چرا ؟

دیگر نمی دانم چرا !

رونق دکان من رفته دگر

خوبرویانِ بی وفا را دیگر

گذری نیست به این بن بست

تقصیر من چیست ؟

دکان عشق من

آخر بازار است . . . . .

شعر, عشق (زهی عشق...)

زنگ دل را میزنی . . . در می روی

مهر ۱۹م, ۱۳۸۸

ای بلا

ای نا قلا

ای خوبروی بی وفا

ای که تا دیروز می گفتی به من

مال من

نه ! تو می گفتی به من ای مال من .

با وفا ویرانگرم

باز هم آمدی اکنون

پیش من . . .

باز زود رفتی

از پیش من . . .

هی ، “هی هی” می کنی !

یک دفعه از آه دل “هی” می کشی

دفعه ای هم از خوشی “هی” می کشی

تو چرا این همه هی “هی” می کشی ؟

هیچ میدانی

چه ها می کنی با این “هی” هی با دلم ؟

یعنی انگار با این “هی” هی هل میدهی تو این دلم

مثلا در میزنی

آره ، آره

آره انگار هی همه اش در میزنی ، در میروی ،

نه نه نه . . .

تو مزاحم نیستی

این نیست زحمت

نادان بمیرد هر که نام این نهد

زحمت !

پس بگویم

عاشقم من

عاشق این زحمتم

گر بنامندش نام ، زحمت .

مزاحم ؟ چی ؟ ها ؟

نه ! اینها دروغ است

مزاحم این نیست

آن صدایی که چنین قلب مرای هی با “هی هی” خیش می تپاند

نه ! مزاحم نیست

این مزاحم نیست .

فقط ای کاش

کاش می شد

زنگ که میزنی ،

لختی درنگی ،

صبری ،

لا اقل بمبی ، تفنگی ، خنجری ، چیزی بزن . . .

بی مروت ، پایی ،

پایی آرم به جلو

تا سر دهم در پای تو

یا که دستی بر سرم

حتی بزن . . .

تو بزن ، من به همین هم راضیم

اما خدا را ،

زنگ که می زنی

در نرو جان امین . . .

شعر, عشق (زهی عشق...)

رویای بی حاصل

مهر ۱۲م, ۱۳۸۸

در رویا غرقه مشو

عشق را در روبا حاصلی نیست

فکر کن ، عشق بورز

نه که در فکر عشق ورزیدن بمانی

گم مشو

در خیالت گم مشو

نه که باز در خیالت

بی خیال همه چیز و همه کس مانی

فراموشی نگیر

نکند روزی بگویی یادم نیست . . .

باید تو همیشه عاشق بمانی

تا که روزی مثل رویا غرقه گان

در فراموشی نمانی

در فراموشی نمیری

تو بدان

که فراموشی عشق

می خشکاندت در این بی حاصلی روزگار

با تنهایی ات هردو

دست به یکی می کنند

تا خون بریزند از تو !

و حتی فراموشی رویای عشق

همان رویای بی حاصل

حتی آن را هم فراموشی مکن

تا زنده مانی

تا گل عشق ، گر چه حتی بسته

در نهاد قلب تو زنده بماند

اما کمی رویا را بی خیال

عشق بورز

تا اسیر این رویای بی حاصل نشوی

خیال عشق خوشحالت می کند نخست

اما چون شرابیست که چون مستش شوی

چون که مستی برود

ملول و غم زده به کناری

افسوس رویایت را می خوری

پس ببین

بی حاصلی این گونه است

یعنی به قول شهریار

صبح خمار

شب بد مستی اش هم همین رویای بی حاصل ماست

عشق در رویا

پس نکن

عشق را در رویا خوار نکن

عشق پر حاصل است

سنگ عشق را مشکن

آبروی عشق را در رویا نبر

عشق را دیگر تو رویایی نکن

شعر, عشق (زهی عشق...)