با ستاره ها اثری زیبا از همایون شجریان که با آن مدتیست زندگی میکنم . نه فقط با آن ، با آثار دیگر هم . اما با ستاره ها هر هنگام حسی جدید دارد . روزی با ستاره های زیبا و روزی دیگر با همان ستاره های زیبا . روزی گریه و دیگر روز هم گریه . روزی گریه از غم و دگر روز گریه از غم . روزی گریه ی شوق و دگر روز هم گریه از روی شوق . اما این زوج ها هر چند شبیه هم اند اما فقط شبیه اند .

ستاره های زیبای دیشب با ستاره های زیبای امشب یکی هستند ؟ گریه ی دیشب با گریه ی امشب ؟ غم ها چطور ؟ شوق ها چطور !؟ دو دیگر : دیشب ها و امشب ! شاید شب نعمتی است از طرف خدا تا آنچه در روز نتوان کرد در شب کنیم . خلوت با خود ، خدا . . . اشک ریختن . که نا محرمان اشک ها را در روز نبینند . و اشک ها که شاید نیازی به پاک کردن دارند اما پاک کردن با چه چیزی یا پاک شدن توسط که . . .
شب زنده داری زیباست . شب زنده داری اصولا خوب است . با هر کس . با خدا ، با خود و حتی با دیگری . . . شب زنده داری .
البته شاید خود و خدا تفاوت چندانی نداشته باشد برای آن که خدا را به خود نزدیک میداند .
میخواستم جدی باشم امیدوارم بوی طنز نگرفته باشد هر چند چشمه اش فعلا خشکیده . دیگر طنز نیست . ادای طنز است . . .
و اما بعد : اشعار و لینک برای گوش دادن ! اگر میخواهید داشته باشید بخرید . من شریک نخواهم شد . البته میتوانید سرچ هم کنید !
توصیه : بخوانید و گوش دهید . هر کس که خود را در این اشعار نیابد به مشاور مراجعه کند . اگر نشد به خودم مراجعه کند . فوق تخصص در خیلی چیز ها . . .
ابیاتی که با رنگ سبز نشاندار شده اند هم در مورد شب و بیداری و زنده داری و کلا این حرفهاست . از رنگ سبز هم اصلا هیچ نیت سوئی نداشتم به ۱۴ معصوم ! و اما قرمز هاش هم دوست دارم . بیت قرمزاشو دوست دارم . هنوز هم دوست دارم
غمگسار
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سايه
◦◦◦
غريبانه
بــگــرديــد بــگــرديــد در ايـــن خـــانـــه بــگــرديــد
در ايــن خــانــه غــريــبــنــد غــريــبــانه بــگــرديــد
يـكــی مـــرغ چــمــن بـود كه جـفـت دل مــن بـود
جـــهـــان لانــه او نــیــسـت پــی لانــه بــگــردیــد
نسیـم نفس دوست به مـن خورد چه خوشبوست
همین جاست همین جاست همـه خـانه بـگـردیـد
چه شیرین و چه خوشبوست کجـا خوابگـه اوست
پــی آن گــل خـوشـنـوش چــو پـــروانــه بــگــرديـد
سايه
◦◦◦
فرياد غم
ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن
وی دیــده انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن
ای پنجـه بر در سینـه را دل را از او بیـرون بکش
ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن
ای عشـق غمـگیـن خاطـرم در دل بیفکـن آذرم
ویـــرانــهام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن
آزردهام خــواهــی چــرا آخــر شــبــی از در درآ
این عاشـق دلخسته را دلشاد کن دلشاد کن
سيمين بهبهانی
◦◦◦
سنگدل
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی
جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی
تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی
احمد سهيلی خوانساری
◦◦◦
تو کیستی
تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــیبــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـیاسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
فريدون مشیری
◦◦◦
با ستارهها
شب که میرسد از کـنـارهها
گـریـه مـیکـنـم بـا سـتـارهها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــارهها
همچـو خامشان بستهام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـارهها
ما ز اسـب و اصـل افــتـادهایم
مـا پـیـــادهایـــم ای ســوارهها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــرارهها
حسین منزوی
◦◦◦
دشت بیحاصل
عقیــم دشـت بیحاصل دلــم وای
نــســیـــم دره بــــاطـــل دلــم وای
خـراب خــسـتــه از پــا نـشـسـتـه
دلــم وا دل، دلــم وا دل، دلــم وای
دلــم تنگ و دلــم تنگ و دلــم تنگ
گــریـبـان غـمـت را مـی زنـد چـنگ
صبـوری کـو کـه چـون دیـوانه مردم
بکوبم چون سبـویـش بر سر سنگ
دلـم خـون و دلـم خون و دلـم خون
از ایـن دنــیــای دون دنــیـای وارون
کـمک کـن تا زنیـم از مکمن عشق
بـه اردوی غــم عـالـم شـبــیــخـون
حسین منزوی
◦◦◦
افسونگر
تـو كــه بــالا بــلــنــد و نــازنـيـنـی
تو که شیـریـنلب و عشقآفـرینی
در آن لبهای افسـونـگـر چهداری
در آندل غیر شـور و شر چهداری
چنین بامهربانی خواندنت چیست
بـدين نا مهربانی رانـدنـت چیست
دل مـن تــاب تــنـــهــایــی نــدارد
دل عـــاشــق شکـیـبایــی نــدارد
فريدون مشیری
http://www.semital.com/album/3105.htm
شعر, عشق (زهی عشق...), موسیقی