Archive

Archive for the ‘عشق (زهی عشق...)’ Category

دریای طوفان رو به آرامی بَرَد کم کم

بهمن ۴م, ۱۳۸۸

۱٫

دوست دارم ببینم واقعا چیست ؟ حواستان هست ؟ یاران طریقت . . . بعد ازین تدبیر ما ؟ { اللهم فکِّ کل اسیر }

۲٫

آقا خب حواست جمع کن بابام جان !

دانی که چنگ و عود چه تقدیر می کنند / پنهان خورید می (یا باده) که تعزیر می کنند !

۳٫

دریای طوفانی پست قبل آرام می نشیند کم کم . گوش شیطون کر بزنم به تخته . . .

در پس هر گریه آخر خنده ایست / مرد آخر بین مبارک بنده ایست

تازه ساقی هم لطف نمود ، قدحش پر می باد !

اراجیف (طنز ها), شعر, عشق (زهی عشق...)

چرا دلم آرام نمی گیرد دوست ؟

دی ۳۰م, ۱۳۸۸

دریا آرام آرام آرام بود .

کم کم دریا مواج شد ، با شور و حالی فراوان ، زیبا ، لذت بخش . . .

هر لحظه بر بی تابیش افزون می گشت .گاهی چند لحظه مکثی کوتاه ولی باز دوباره ، سرمست بود . می نوشید و مست تر می شد . مرا با خود برد ، با شور و نشاط و هیجان . . .

ولی در آن دریای مواج دستی نبود تا دستم در میانش آرام گیرد. گم شدم. دریا پایانی نداشت.

در اوج نا امیدی، ندایی از درون مرا آرام کرد، نمی داانم ندا از کجا می آمد ولی جایی بود شاید نزدیک تر از خودم به خودم. عشق ورزیدن را آموخت و دوست داشتن را یاد داد و گفت و شندیم تا دانستم عشق ورزیدن و دوست داشتن نه جدا از هم اند. فرق این دو مغلطه ایست که چون نمی فهمند، کلمات را بازی می دهند تا ندانسته هایشان پشت بازی  کلمه مخفی شود. در آن دریای وحشی افسار گسیخته، همین ندا بود که آرامم کرد تا زنده بمانم. تا دوست داشته باشم و عشق بورزم.

آری. و خداوند ندایی درون ما دارد.

به گاهی که در طوفان های زندگی می مانیم، به خدا روی می آوریم و چون خود را نجات یافته بینیم خدا را  فراموش می کنیم. خالق ما خود بهتر می داند چه آفریده!

پروردگارا، همانا که تنها تویی که قادری ما را نگاه داری و نجات دهی و چون نظر تو نیفتد، من هرگز و هرگز به ساحل نرسم، مرا به ساحل رسان و فراموش نکردنت را به من بیاموز.

عشق (زهی عشق...)

دگر از ما همین بود، بیشتر بس!

دی ۲۴م, ۱۳۸۸

۱٫

هر چه شد ، شد .

هر چه کردیم ، کردیم ،

تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !

“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”

۲٫

کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !

“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند”

۳٫

دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .

“درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث”

شعر, عشق (زهی عشق...)

تموم شهر خوابیدند ، من از فکر تو بیدارم . . .

آذر ۱۷م, ۱۳۸۸

در بندِ بند

آذر ۴م, ۱۳۸۸

به بندی بسته ام . . .
با بند کجا روم؟ بند ببرم؟ که نه! جانم بسته به بند است. باند هم که نمی شود جایی بند شد. بند این وضع هم که دیگر نه! اصلاً . . .
بند ببرم یا نبرم چه سود؟ چه تفاوتی است در بند با بند یا در بند بی بند؟؟؟
به بندی گرفتارم که راه رهایی نمی یابم. بند بند وجودم لبریز از بریدن از این بند است . . .
از جان ببرم یا به بند باشم؟

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم؟ / دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

عشق (زهی عشق...)

نمیدونی چقدر سخته ، تو پشت نبض دیواری . . .

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

نمیدونم که این روزها ، چه احساسی به من داری !

عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک

Tavilan Tavilaa !

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست
نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار
می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

Read more…

شعر, عشق (زهی عشق...)

کتاب عاشق می شود ؟

مهر ۲۳م, ۱۳۸۸

مطمئن باشید این کتاب اگر علم به این داشت که چه خبره ، پاره پوره می شد ولی اجازه نمی داد چنین عکسی در این وظعیت ازش ثبت کنند . خلاصه من هم از این عکس این کتاب بدبخت سوئ استفاده کردم و یک بیست شعر با عکسشاپ اضافه کردم تا در عشقش غربت بیشتری احساس نکنه !

البته مطمئن باشید که عاشق شدن کار کتاب نیست . اصولا بلد نیست . اگر اینطور بود و کتاب عاشق می شد یا چیزی از عشق سرش می شد یک تغییر کاربری سودمن اتفاق می افتاد. مثلا لیلی و مجنون به عنوان منبع تامین آب و شاهنامه هم برای سازمان انتقال خون استفاده می شد . موارد دیگری هم حتما هست . پس کتاب ها عاشق نمی شوند ! شاید اسم فیلم بعدیم باشه ! اصلا کتاب ها از عشق چیزی نمی فهمند و الی آخر .

لایو حال ! : پست قبلی

اراجیف (طنز ها), عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک

خدا حافظ !

مهر ۲۳م, ۱۳۸۸

شعر نوشت :

سلام ای غروب غریبانه دل ، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ، سلام ای غم لحظه های جدایی ، خدا حافظ ای شعر شب های روشن . . .

خدا حافظ ای شعر شب های روشن ، خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه ، خدا حافظ ای آبی روشن عشق ، خدا حافظ ای عطر شعر شبانه . . .

خدا حافظ ای همنشین همیشه ، خدا حافظ ای داغ بر دل نژسته (!) ، تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ، تو را می سپارم به دل های خسته . . .

تو را می سپارم به مینای مهتاب ، تورا می سپارم به دامان دریا ، اگر شب نشینم اگر شب شکسته ، تو را می سپارم به رویای فردا . . .

به شب می سپارم تو را تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمی رد ، اگر چشمه ی واژه از هم نخشکد ، اگر روزگار این صدا را نگیرد . . .

خدا حافظ ای برگ و بار دل من ، خدا حافظ ای سایه سار همیشه ، اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خدا حافظ ای نوبهار همیشه . . .

شعر, عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک

آخر بازار

مهر ۲۰م, ۱۳۸۸

مامن دیگر ندارم

جز به درگاه تو من

من که این دکّانِ عشقم

آخرِ بازار است

آخرِ بازار خوب است

خلوت ،

ساکت و بی مشغله

ولی اما روزی

گذری کرد نگاری به درِ بازارم

همه چیز بود اما

فرق در گرد و خاک

گرد و خاکِ روز های ساکتِ تنهای تنهادوستی !

او که آمد

گرد ها را برد

خاک ها را رفت

او که آمد به سرایم

ابر ها هم آمدند ،

ریخت اشکِ شوقِ حالم آسمان

بارید باران ناگهان . . .

با کلامِ بی مثالِ مهرِ او خورشید زد

مهر ها ورزید با نگاه پر شرارش . . .

حقیر دکّانِ آخرِ بازارم

سرای گلعذاران شد دگر

همه چیز خوب شد

عالی ، بی مثال !

چه شد دیگر ؟

کجا ؟ کِی ؟

آخر شبی ، بد ،

این هم بی مثال !

همه چیزم رفت

ناگهان خالی شدم از همه چیز . . .

چرا ؟

دیگر نمی دانم چرا !

رونق دکان من رفته دگر

خوبرویانِ بی وفا را دیگر

گذری نیست به این بن بست

تقصیر من چیست ؟

دکان عشق من

آخر بازار است . . . . .

شعر, عشق (زهی عشق...)