Archive

Archive for the ‘عشق (زهی عشق...)’ Category

باز کن در را

تیر ۲۶م, ۱۳۸۹

باز کن در را دو چشم پر شراب آورده ام
از سر کوه بلند تاک ، آب آورده ام

آن قدر داغم که آتش نیست نورم را ببين
شعله را خاموش کن من آفتاب آورده ام

میزهایت را به چای تیره نازیبا نکن
خمره ای آبستن انگور ناب آورده ام

پلک ها را می پراند چشم ها را می برد
داروی بیداری و جادوی خواب آورده ام

سوره هایم جام ها و آیه هایم جرعه هاست
وحی نازل از ازل دارم ، کتاب آورده ام

قهوه چی ! دیوانه می گویی به من اما مگر
حال تو خوب است و من حال خراب آورده ام

بدحسابی کرده ام ، دستم ولی امشب پر است
صبر کن لب تر کنم ، حرف حساب آورده ام

من سرم داغ است و مستی در دلم قل می زند
جام آتش روی قلیان شراب آورده ا م

قهوه چی ! من خنده های مشتری های تو را
پشت در باگریه ساعت هاست تاب آورده ام
مهدی فرجی

شعر, عشق (زهی عشق...)

شقایق

خرداد ۲۱م, ۱۳۸۹

شقایق گفت :
با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد
پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد
“بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل”
ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد
گل پیوسته عاشق شد

شعر, عشق (زهی عشق...)

کوارترات اربعه !

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

پارت اول:

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند…!
دکتر علی شریعتی

پارت دوم:

ای داد دوباره کار دل مشکل شد / نتوان ز حال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد / پامال سبکسران سنگین دل شد

پارت سوم:

نامه پنجم . . . (سیاسی ها سانسور می شوند)

کوارتر آخر :

 

شعر, عشق (زهی عشق...)

حال عاشقان . . .

خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹

حال دنيا پرسيدم من از ديوانه اي

گفت:

مست است يا خواب است يا افسانه اي

گفتمش:

انها كه مي بيني چرا دلبسته اند

گفت:

مستند يا خوابند يا ديوانه اي…!!!

شعر, عشق (زهی عشق...)

دریای طوفان رو به آرامی بَرَد کم کم

بهمن ۴م, ۱۳۸۸

۱٫

دوست دارم ببینم واقعا چیست ؟ حواستان هست ؟ یاران طریقت . . . بعد ازین تدبیر ما ؟ { اللهم فکِّ کل اسیر }

۲٫

آقا خب حواست جمع کن بابام جان !

دانی که چنگ و عود چه تقدیر می کنند / پنهان خورید می (یا باده) که تعزیر می کنند !

۳٫

دریای طوفانی پست قبل آرام می نشیند کم کم . گوش شیطون کر بزنم به تخته . . .

در پس هر گریه آخر خنده ایست / مرد آخر بین مبارک بنده ایست

تازه ساقی هم لطف نمود ، قدحش پر می باد !

اراجیف (طنز ها), شعر, عشق (زهی عشق...)

چرا دلم آرام نمی گیرد دوست ؟

دی ۳۰م, ۱۳۸۸

دریا آرام آرام آرام بود .

کم کم دریا مواج شد ، با شور و حالی فراوان ، زیبا ، لذت بخش . . .

هر لحظه بر بی تابیش افزون می گشت .گاهی چند لحظه مکثی کوتاه ولی باز دوباره ، سرمست بود . می نوشید و مست تر می شد . مرا با خود برد ، با شور و نشاط و هیجان . . .

ولی در آن دریای مواج دستی نبود تا دستم در میانش آرام گیرد. گم شدم. دریا پایانی نداشت.

در اوج نا امیدی، ندایی از درون مرا آرام کرد، نمی داانم ندا از کجا می آمد ولی جایی بود شاید نزدیک تر از خودم به خودم. عشق ورزیدن را آموخت و دوست داشتن را یاد داد و گفت و شندیم تا دانستم عشق ورزیدن و دوست داشتن نه جدا از هم اند. فرق این دو مغلطه ایست که چون نمی فهمند، کلمات را بازی می دهند تا ندانسته هایشان پشت بازی  کلمه مخفی شود. در آن دریای وحشی افسار گسیخته، همین ندا بود که آرامم کرد تا زنده بمانم. تا دوست داشته باشم و عشق بورزم.

آری. و خداوند ندایی درون ما دارد.

به گاهی که در طوفان های زندگی می مانیم، به خدا روی می آوریم و چون خود را نجات یافته بینیم خدا را  فراموش می کنیم. خالق ما خود بهتر می داند چه آفریده!

پروردگارا، همانا که تنها تویی که قادری ما را نگاه داری و نجات دهی و چون نظر تو نیفتد، من هرگز و هرگز به ساحل نرسم، مرا به ساحل رسان و فراموش نکردنت را به من بیاموز.

عشق (زهی عشق...)

دگر از ما همین بود، بیشتر بس!

دی ۲۴م, ۱۳۸۸

۱٫

هر چه شد ، شد .

هر چه کردیم ، کردیم ،

تا حق چه باشد و تقدیر چه قضایی رقم زند !

“در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند”

۲٫

کارگر پیری بود یا پیرمرد کارگری ! نمیدانم . کفش نداشت ، دستهایش بیشتر از یک کارگر پینه بسته بود و گفت پس مرد باید چگونه باشد ؟ یاد لوسیون پف دهنده گونه و کرم تقویت کننده ناخن افتادم ، داغ جوش وسط کله ام تازه شد و نگران کچل شدنم شدم ! خط فقر جلوی چشمان بالا و پایین میرفت و عده زیادی را بازی می داد . خلاصه بد روزگاریست !

“عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند”

۳٫

دلم درد می کنه ! یعنی جای دلم درد می کنه دل که سر جاش نیست ! حالا قول دادند پروتزش هم به بازار خواهد آمد .

“درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث”

شعر, عشق (زهی عشق...)

تموم شهر خوابیدند ، من از فکر تو بیدارم . . .

آذر ۱۷م, ۱۳۸۸

در بندِ بند

آذر ۴م, ۱۳۸۸

به بندی بسته ام . . .
با بند کجا روم؟ بند ببرم؟ که نه! جانم بسته به بند است. باند هم که نمی شود جایی بند شد. بند این وضع هم که دیگر نه! اصلاً . . .
بند ببرم یا نبرم چه سود؟ چه تفاوتی است در بند با بند یا در بند بی بند؟؟؟
به بندی گرفتارم که راه رهایی نمی یابم. بند بند وجودم لبریز از بریدن از این بند است . . .
از جان ببرم یا به بند باشم؟

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم؟ / دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

عشق (زهی عشق...)

نمیدونی چقدر سخته ، تو پشت نبض دیواری . . .

آبان ۱۵م, ۱۳۸۸

نمیدونم که این روزها ، چه احساسی به من داری !

عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک