ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغست
نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهی صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهی بلاجوست
من بندهی لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
Read more…
شعر, عشق (زهی عشق...)

مطمئن باشید این کتاب اگر علم به این داشت که چه خبره ، پاره پوره می شد ولی اجازه نمی داد چنین عکسی در این وظعیت ازش ثبت کنند . خلاصه من هم از این عکس این کتاب بدبخت سوئ استفاده کردم و یک بیست شعر با عکسشاپ اضافه کردم تا در عشقش غربت بیشتری احساس نکنه !
البته مطمئن باشید که عاشق شدن کار کتاب نیست . اصولا بلد نیست . اگر اینطور بود و کتاب عاشق می شد یا چیزی از عشق سرش می شد یک تغییر کاربری سودمن اتفاق می افتاد. مثلا لیلی و مجنون به عنوان منبع تامین آب و شاهنامه هم برای سازمان انتقال خون استفاده می شد . موارد دیگری هم حتما هست . پس کتاب ها عاشق نمی شوند ! شاید اسم فیلم بعدیم باشه ! اصلا کتاب ها از عشق چیزی نمی فهمند و الی آخر .
لایو حال ! : پست قبلی
اراجیف (طنز ها), عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک

شعر نوشت :
سلام ای غروب غریبانه دل ، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ، سلام ای غم لحظه های جدایی ، خدا حافظ ای شعر شب های روشن . . .
خدا حافظ ای شعر شب های روشن ، خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه ، خدا حافظ ای آبی روشن عشق ، خدا حافظ ای عطر شعر شبانه . . .
خدا حافظ ای همنشین همیشه ، خدا حافظ ای داغ بر دل نژسته (!) ، تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ، تو را می سپارم به دل های خسته . . .
تو را می سپارم به مینای مهتاب ، تورا می سپارم به دامان دریا ، اگر شب نشینم اگر شب شکسته ، تو را می سپارم به رویای فردا . . .
به شب می سپارم تو را تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمی رد ، اگر چشمه ی واژه از هم نخشکد ، اگر روزگار این صدا را نگیرد . . .
خدا حافظ ای برگ و بار دل من ، خدا حافظ ای سایه سار همیشه ، اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خدا حافظ ای نوبهار همیشه . . .
شعر, عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک
مامن دیگر ندارم
جز به درگاه تو من
من که این دکّانِ عشقم
آخرِ بازار است
آخرِ بازار خوب است
خلوت ،
ساکت و بی مشغله
ولی اما روزی
گذری کرد نگاری به درِ بازارم
همه چیز بود اما
فرق در گرد و خاک
گرد و خاکِ روز های ساکتِ تنهای تنهادوستی !
او که آمد
گرد ها را برد
خاک ها را رفت
او که آمد به سرایم
ابر ها هم آمدند ،
ریخت اشکِ شوقِ حالم آسمان
بارید باران ناگهان . . .
با کلامِ بی مثالِ مهرِ او خورشید زد
مهر ها ورزید با نگاه پر شرارش . . .
حقیر دکّانِ آخرِ بازارم
سرای گلعذاران شد دگر
همه چیز خوب شد
عالی ، بی مثال !
چه شد دیگر ؟
کجا ؟ کِی ؟
آخر شبی ، بد ،
این هم بی مثال !
همه چیزم رفت
ناگهان خالی شدم از همه چیز . . .
چرا ؟
دیگر نمی دانم چرا !
رونق دکان من رفته دگر
خوبرویانِ بی وفا را دیگر
گذری نیست به این بن بست
تقصیر من چیست ؟
دکان عشق من
آخر بازار است . . . . .
شعر, عشق (زهی عشق...)
ای بلا
ای نا قلا
ای خوبروی بی وفا
ای که تا دیروز می گفتی به من
مال من
نه ! تو می گفتی به من ای مال من .
با وفا ویرانگرم
باز هم آمدی اکنون
پیش من . . .
باز زود رفتی
از پیش من . . .
هی ، “هی هی” می کنی !
یک دفعه از آه دل “هی” می کشی
دفعه ای هم از خوشی “هی” می کشی
تو چرا این همه هی “هی” می کشی ؟
هیچ میدانی
چه ها می کنی با این “هی” هی با دلم ؟
یعنی انگار با این “هی” هی هل میدهی تو این دلم
مثلا در میزنی
آره ، آره
آره انگار هی همه اش در میزنی ، در میروی ،
نه نه نه . . .
تو مزاحم نیستی
این نیست زحمت
نادان بمیرد هر که نام این نهد
زحمت !
پس بگویم
عاشقم من
عاشق این زحمتم
گر بنامندش نام ، زحمت .
مزاحم ؟ چی ؟ ها ؟
نه ! اینها دروغ است
مزاحم این نیست
آن صدایی که چنین قلب مرای هی با “هی هی” خیش می تپاند
نه ! مزاحم نیست
این مزاحم نیست .
فقط ای کاش
کاش می شد
زنگ که میزنی ،
لختی درنگی ،
صبری ،
لا اقل بمبی ، تفنگی ، خنجری ، چیزی بزن . . .
بی مروت ، پایی ،
پایی آرم به جلو
تا سر دهم در پای تو
یا که دستی بر سرم
حتی بزن . . .
تو بزن ، من به همین هم راضیم
اما خدا را ،
زنگ که می زنی
در نرو جان امین . . .
شعر, عشق (زهی عشق...)
دانی که عشق چیست ؟
عشق چون راهی است بی نهایت که گر پای در نخست آن داده شود ، می باید تا نهایتس رفتن . ماندن در مسیر از عاشقان بر نیاید و بازگشت کامیابی نباشد .
پس عشق را سه راه است : رفتن ، نماندن و باز نگشتن
و چون عاشقانه بنگری دنیا همین سه چیز است پس دنیا عشق است . دنیای بی عشق چون تنی بی پا و سر و دست و بدن ماند . چون تنی که وجودش را بستانی . یعنی هیچ ، پوچ ، بی هدف .
بی عشق در کدام راه گام نهد ؟ بی عاشقی چه کند ؟ که را جوید ؟ نگاه عاشقانه اش به سوی کدامین معشوق روانه باشد ؟ تا گاهی که سر در گرو تن است سر در پای دلدار چون نهد ؟ دلی اسیر تن ، هرگز عشق نمی ورزد . . .
عشق تنها یک نام نیست ! چون گر نامی از عشق بماند همه اینها عشق میشود : ثروت ، شهوت ، قدرت ، شهوتِ قدرت ، شهوتِ ثروت ، شهوتِ شهوت ! پس عشق نام نیست ، اتفاقا عشق بی نام است ، گمنام ، نام باخته . حافظ گوید که رسوایی است این عشق و رسواست این عاشق ! تا رسوا نباشی عاشق نباشی و چون عاشق شوی ، رسوا شوی ! چه بد خوبی است این عشق ! تا نباشی ندانی . باش و دان !
عشق (زهی عشق...)
در رویا غرقه مشو
عشق را در روبا حاصلی نیست
فکر کن ، عشق بورز
نه که در فکر عشق ورزیدن بمانی
گم مشو
در خیالت گم مشو
نه که باز در خیالت
بی خیال همه چیز و همه کس مانی
فراموشی نگیر
نکند روزی بگویی یادم نیست . . .
باید تو همیشه عاشق بمانی
تا که روزی مثل رویا غرقه گان
در فراموشی نمانی
در فراموشی نمیری
تو بدان
که فراموشی عشق
می خشکاندت در این بی حاصلی روزگار
با تنهایی ات هردو
دست به یکی می کنند
تا خون بریزند از تو !
و حتی فراموشی رویای عشق
همان رویای بی حاصل
حتی آن را هم فراموشی مکن
تا زنده مانی
تا گل عشق ، گر چه حتی بسته
در نهاد قلب تو زنده بماند
اما کمی رویا را بی خیال
عشق بورز
تا اسیر این رویای بی حاصل نشوی
خیال عشق خوشحالت می کند نخست
اما چون شرابیست که چون مستش شوی
چون که مستی برود
ملول و غم زده به کناری
افسوس رویایت را می خوری
پس ببین
بی حاصلی این گونه است
یعنی به قول شهریار
صبح خمار
شب بد مستی اش هم همین رویای بی حاصل ماست
عشق در رویا
پس نکن
عشق را در رویا خوار نکن
عشق پر حاصل است
سنگ عشق را مشکن
آبروی عشق را در رویا نبر
عشق را دیگر تو رویایی نکن
شعر, عشق (زهی عشق...)
آسمانا ;
هر آنچه هست در جهان هم اگر هوا شود
همه از آن تو باد
اما چه سود
که هوای ما نداری ؟
دلدادگان بی ریا را هم هوایت هست ؟
آسمانا ; بین مرا
تا به اکنون کرده ای هوا داری ؟
تو که این همه هوا داری ؟
اما چه سود ؟
حرمت عاشق تنها نگه نمی داری
پس برو
نه هوا خواهم نه هوا دار
دریا چطور ؟
دریا !
تو که جان می گیری
تو که جان بی گناهان گیری
تو که جان عاشقان هم گیری
این همه آبت چه سود ؟
که آب روی سوگواران را نداری
آب روی گریه داران را نداری
نه ! نداری
آب روی عاشقان را هم نداری
نه ! نداری
ای زمین ! ای خوابگاه مردمان
تو که می لرزی و می لرزانی
عاشقان را چگونه می لرزانی ؟
این جماعت
فقط از دیدن رویش لرزند
نه ز لرزش های تو
این همه نیرو چه سود ؟
که واژگونی عشاق
در توانش نیست !
خورشیدا !
روشنا ، گرما ، بلندا !
تو چطور ؟
نه ! نگویم ؟
تو چرا می ترسی ؟
فاش می گویم زیاد ؟
نه !
هیچ فاش کردنی در کار نیست
این ها را عاشقان نیک می دانند
همه می دانند بالایی اما چه سود ؟
هیچ کس در حظور تو نمی گرید
کس رسیدن به تو را می نپسندد ; آه !
همه رو ها سوی معشوق است
نه تو
پس ; خورشیدا !
این همه نورت چه سود ؟
شعر, عشق (زهی عشق...)
یه کمی خوشحالم اما
خوشحالی بر من مسکین حرام است انگار
خبری خوش چو رسد بر من
یاد آن روزها افتم
دوباره
خسته از تکرار و تکرار
چون خوره بر جان من
غم و شادی من همین تکرار است
تکرار روز های خوش
اما تکرار . . .
خسته ام از این همه تکرار
خدایا . . .
این تکرار شیرین
خسته ام از تلخی زشت پس از شیرینی اش
این یاد آوری روز های خوش
خسته ام از غم های پس از خوشحالی اش . . .
چه کنم من ؟
جز همین تلخی و شیرینی
جز همین غم ها و خوشحالی
جز همین خاطره های ماندگارم
من چه دارم ؟
من چه دارم ؟
آآآآه ; خدایا
خدایا من چه دارم ؟
شعر, عشق (زهی عشق...)
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
نمی شود . . . نمی شود . . . نمی شود . . .
Read more…
شعر, عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک