زیر جا رختی نشستم
وای ! چه حالی دارد این جا
حوله ای آویزان
چند تا تی شرت
دو شلوار
از همه جالبتر اما
شرط ها در احتزازند !
بادی آمد ناگهان
نسیمی ز جانب دوست
و لباس ها از بوس نسیم یار پریشان گشته اند
و متدام این ور و آن ور می روند
آن گوشه ها هم
یک جفت جوراب عاشق
بندند به همدیگر
با گیره ای . . .
گیره ی قرمز
چفت کرده به هم محکم
پاشنه ی هر دو را
تا در این نسیم زیبای خنک
نشوند از هم جدا
کاش شرط ها هم
جفت بودند با هم . . . !
امین اراجیف (طنز ها), شعر
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغست
نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهی صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهی بلاجوست
من بندهی لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
ادامه مطلب . . .
امین شعر, عشق (زهی عشق...)

شعر نوشت :
سلام ای غروب غریبانه دل ، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ، سلام ای غم لحظه های جدایی ، خدا حافظ ای شعر شب های روشن . . .
خدا حافظ ای شعر شب های روشن ، خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه ، خدا حافظ ای آبی روشن عشق ، خدا حافظ ای عطر شعر شبانه . . .
خدا حافظ ای همنشین همیشه ، خدا حافظ ای داغ بر دل نژسته (!) ، تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ، تو را می سپارم به دل های خسته . . .
تو را می سپارم به مینای مهتاب ، تورا می سپارم به دامان دریا ، اگر شب نشینم اگر شب شکسته ، تو را می سپارم به رویای فردا . . .
به شب می سپارم تو را تا نسوزد ، به دل می سپارم تو را تا نمی رد ، اگر چشمه ی واژه از هم نخشکد ، اگر روزگار این صدا را نگیرد . . .
خدا حافظ ای برگ و بار دل من ، خدا حافظ ای سایه سار همیشه ، اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ، خدا حافظ ای نوبهار همیشه . . .
امین شعر, عشق (زهی عشق...), عکس ، فتو بلاگ و گرافیک
با سلام به دوستان عزیز ! عزیزان جان ! جانان عزیز و هرچی عزیز و جان و این صحبت ها هست . . .
لطف کنید به نوشته های حقیر در همین پست نمره بدهید . نه به تک تک نوشته ها بلکه به دسته نوشته ها ، کلا مثلا طنز ها چطورند ، شعر ها چطور ، نا شعر ها و الی آخر ! در ضمن معیار و ملاک خاصی مد نظر نیست و از هر چیزی می شود برای شاخص استفاده کرد . مثلا طنز ها را با ابراهیم نبوی ، شعر ها را با عطار و خیام و حافظ و اراجیف و چرت و پرت ها و مطالب بی ارزش را هم با کیهان و امثالهم مقایسه کنید . همین !
هدف از این کار فقط و فقط شرکت شما در بحث است و از نظرات شما خیلی استفاده نخواهد شد .
قبلا از همکاری شما سپاس فراوان دارم
واسلام علیکم
تنهادوست
امین بدون موضوع
مامن دیگر ندارم
جز به درگاه تو من
من که این دکّانِ عشقم
آخرِ بازار است
آخرِ بازار خوب است
خلوت ،
ساکت و بی مشغله
ولی اما روزی
گذری کرد نگاری به درِ بازارم
همه چیز بود اما
فرق در گرد و خاک
گرد و خاکِ روز های ساکتِ تنهای تنهادوستی !
او که آمد
گرد ها را برد
خاک ها را رفت
او که آمد به سرایم
ابر ها هم آمدند ،
ریخت اشکِ شوقِ حالم آسمان
بارید باران ناگهان . . .
با کلامِ بی مثالِ مهرِ او خورشید زد
مهر ها ورزید با نگاه پر شرارش . . .
حقیر دکّانِ آخرِ بازارم
سرای گلعذاران شد دگر
همه چیز خوب شد
عالی ، بی مثال !
چه شد دیگر ؟
کجا ؟ کِی ؟
آخر شبی ، بد ،
این هم بی مثال !
همه چیزم رفت
ناگهان خالی شدم از همه چیز . . .
چرا ؟
دیگر نمی دانم چرا !
رونق دکان من رفته دگر
خوبرویانِ بی وفا را دیگر
گذری نیست به این بن بست
تقصیر من چیست ؟
دکان عشق من
آخر بازار است . . . . .
امین شعر, عشق (زهی عشق...)
ای بلا
ای نا قلا
ای خوبروی بی وفا
ای که تا دیروز می گفتی به من
مال من
نه ! تو می گفتی به من ای مال من .
با وفا ویرانگرم
باز هم آمدی اکنون
پیش من . . .
باز زود رفتی
از پیش من . . .
هی ، “هی هی” می کنی !
یک دفعه از آه دل “هی” می کشی
دفعه ای هم از خوشی “هی” می کشی
تو چرا این همه هی “هی” می کشی ؟
هیچ میدانی
چه ها می کنی با این “هی” هی با دلم ؟
یعنی انگار با این “هی” هی هل میدهی تو این دلم
مثلا در میزنی
آره ، آره
آره انگار هی همه اش در میزنی ، در میروی ،
نه نه نه . . .
تو مزاحم نیستی
این نیست زحمت
نادان بمیرد هر که نام این نهد
زحمت !
پس بگویم
عاشقم من
عاشق این زحمتم
گر بنامندش نام ، زحمت .
مزاحم ؟ چی ؟ ها ؟
نه ! اینها دروغ است
مزاحم این نیست
آن صدایی که چنین قلب مرای هی با “هی هی” خیش می تپاند
نه ! مزاحم نیست
این مزاحم نیست .
فقط ای کاش
کاش می شد
زنگ که میزنی ،
لختی درنگی ،
صبری ،
لا اقل بمبی ، تفنگی ، خنجری ، چیزی بزن . . .
بی مروت ، پایی ،
پایی آرم به جلو
تا سر دهم در پای تو
یا که دستی بر سرم
حتی بزن . . .
تو بزن ، من به همین هم راضیم
اما خدا را ،
زنگ که می زنی
در نرو جان امین . . .
امین شعر, عشق (زهی عشق...)
دانی که عشق چیست ؟
عشق چون راهی است بی نهایت که گر پای در نخست آن داده شود ، می باید تا نهایتس رفتن . ماندن در مسیر از عاشقان بر نیاید و بازگشت کامیابی نباشد .
پس عشق را سه راه است : رفتن ، نماندن و باز نگشتن
و چون عاشقانه بنگری دنیا همین سه چیز است پس دنیا عشق است . دنیای بی عشق چون تنی بی پا و سر و دست و بدن ماند . چون تنی که وجودش را بستانی . یعنی هیچ ، پوچ ، بی هدف .
بی عشق در کدام راه گام نهد ؟ بی عاشقی چه کند ؟ که را جوید ؟ نگاه عاشقانه اش به سوی کدامین معشوق روانه باشد ؟ تا گاهی که سر در گرو تن است سر در پای دلدار چون نهد ؟ دلی اسیر تن ، هرگز عشق نمی ورزد . . .
عشق تنها یک نام نیست ! چون گر نامی از عشق بماند همه اینها عشق میشود : ثروت ، شهوت ، قدرت ، شهوتِ قدرت ، شهوتِ ثروت ، شهوتِ شهوت ! پس عشق نام نیست ، اتفاقا عشق بی نام است ، گمنام ، نام باخته . حافظ گوید که رسوایی است این عشق و رسواست این عاشق ! تا رسوا نباشی عاشق نباشی و چون عاشق شوی ، رسوا شوی ! چه بد خوبی است این عشق ! تا نباشی ندانی . باش و دان !
امین عشق (زهی عشق...)
در رویا غرقه مشو
عشق را در روبا حاصلی نیست
فکر کن ، عشق بورز
نه که در فکر عشق ورزیدن بمانی
گم مشو
در خیالت گم مشو
نه که باز در خیالت
بی خیال همه چیز و همه کس مانی
فراموشی نگیر
نکند روزی بگویی یادم نیست . . .
باید تو همیشه عاشق بمانی
تا که روزی مثل رویا غرقه گان
در فراموشی نمانی
در فراموشی نمیری
تو بدان
که فراموشی عشق
می خشکاندت در این بی حاصلی روزگار
با تنهایی ات هردو
دست به یکی می کنند
تا خون بریزند از تو !
و حتی فراموشی رویای عشق
همان رویای بی حاصل
حتی آن را هم فراموشی مکن
تا زنده مانی
تا گل عشق ، گر چه حتی بسته
در نهاد قلب تو زنده بماند
اما کمی رویا را بی خیال
عشق بورز
تا اسیر این رویای بی حاصل نشوی
خیال عشق خوشحالت می کند نخست
اما چون شرابیست که چون مستش شوی
چون که مستی برود
ملول و غم زده به کناری
افسوس رویایت را می خوری
پس ببین
بی حاصلی این گونه است
یعنی به قول شهریار
صبح خمار
شب بد مستی اش هم همین رویای بی حاصل ماست
عشق در رویا
پس نکن
عشق را در رویا خوار نکن
عشق پر حاصل است
سنگ عشق را مشکن
آبروی عشق را در رویا نبر
عشق را دیگر تو رویایی نکن
امین شعر, عشق (زهی عشق...)